یادداشت: در این تارنما از گاهشماری خورشیدی تاجگذاری کوروش بزرگ استفاده شده است.
نگین صالحی
نگین صالحی (۱۰ آبان ۲۵۵۴ – ۱۶ مهر ۲۵۸۱)
نگین صالحی؛ دختری ۲۶ ساله، آرام، مهربان و کمحرف، در محله فخرآبادِ تهران زندگی میکرد و حسابدار یک فروشگاه صوت و تصویر در خیابان جمهوری بود. او عاشق اسبها بود؛ حیواناتی که برایش نماد آزادی، شجاعت و رهایی بودند. قرار بود چند هفته بعد، در آبان ۲۵۸۱، تولد ۲۷ سالگیاش را جشن بگیرد؛ اما سرنوشت، برای او شمعی دیگر روشن کرد؛ شمعهایی بر مزارش در بهشت زهرا.
روز ۱۶ مهر ۲۵۸۱، در اوج خیزش سراسری مردم ایران پس از جانباختن مهسا امینی، نگین پس از پایان کارش از خیابان جمهوری راهی خانه بود. فضای شهر ملتهب بود؛ صدای اعتراض، خشم و بغضِ سالها سرکوب در خیابانها پیچیده بود. او هم مانند هزاران جوان دیگر نتوانست بیتفاوت بماند. به جمع معترضان پیوست و همراه مردم، آزادی را فریاد زد؛ فریادی که برایش بهای جان داشت.
لحظاتی بعد، نیروهای لباسشخصی و بسیجی با خشونتی بیرحمانه به مردم حمله کردند. نگین سعی کرد فرار کند، اما دو نفر او را تعقیب کردند. یکی از آنها بازویش را گرفت و محکم به زمین کوبید. سپس با باتوم بارها بر سرش ضربه زدند. خون از پیشانیاش جاری شده بود و وقتی دیگر توان دفاع نداشت، او را نیمهجان رها کردند.
مردم پیکر زخمی او را کنار دیوار کشاندند تا از میان آشوب نجاتش دهند. زنی مهربان برایش خودرو گرفت و او را به خانه رساند. مادرش با اضطراب او را در آغوش گرفت؛ صدای فریادهای مادر که نام دخترش را صدا میزد، آخرین صدایی بود که در خانه پیچید.
حال نگین هر لحظه بدتر میشد. تهوع شدید و خونریزی، تمام توانش را گرفته بود. در مسیر بیمارستان، در حالی که دستش در دستان مادرش بود، جان سپرد؛ پیش از آنکه فرصت درمان پیدا کند.
پس از مرگش، فشار نیروهای امنیتی بر خانواده آغاز شد. حکومت اجازه برگزاری مراسم عمومی نداد و تلاش کرد خبر کشتهشدن او را پنهان و روایت مرگش را تحریف کند. نگین صالحی بیصدا به خاک سپرده شد؛ در قطعه ۵، ردیف ۹ بهشت زهرا. حتی نامش، آنگونه که باید، در رسانهها و شبکههای اجتماعی تکرار نشد.
اما سکوت، نتوانست یاد او را خاموش کند.
نگین صالحی، دختری که تنها جرمش فریاد «آزادی» بود، امروز در حافظه مردم ایران به نمادی از شجاعت نسل جوان تبدیل شده است؛ نسلی که برای آزادی ایستاد، حتی اگر بهایش جان باشد.