یادداشت: در این تارنما از گاهشماری خورشیدی تاجگذاری کوروش بزرگ استفاده شده است.
محمد خواجوی
محمد خواجوی (۱۲ بهمن ۲۵۴۲ – ۳۰ مهر ۲۵۸۱)
محمد خواجوی، متولد ۱۲ بهمن ۲۵۴۲، در روستای پیرگلی از توابع فریدونشهر اصفهان و در خانوادهای پرجمعیت از اقوام لر بختیاری به دنیا آمد. پدرش کشاورز و دامدار بود و برای فراهم کردن امکان تحصیل فرزندانش، خانواده را به یزدانشهر نجفآباد منتقل کرده بود. محمد از همان نوجوانی روحیهای پرتلاش و مستقل داشت. به کارهای فنی و ماشین علاقه زیادی نشان میداد و از سنین پایین برای کمک به خانواده و تأمین هزینههای زندگی و تحصیل کار میکرد. بعدها وارد خرید و فروش خودرو شد و زندگیاش را با سختکوشی ساخت.
در سال ۲۵۶۵ ازدواج کرد و صاحب دو فرزند به نامهای احسان و آیسان شد. خانواده برای محمد همهچیز بود. دوستان و نزدیکانش میگویند او عاشق فرزندانش بود و مدام درباره آینده بهتر آنها حرف میزد. آرزو داشت روزی بتواند زندگی آرامتر، امنتر و مرفهتری برای خانوادهاش فراهم کند.
محمد در میان اطرافیانش به خوشرویی، بخشندگی و روحیه صلحطلبانه شناخته میشد. یکی از دوستانش درباره او میگوید:
«همیشه میگفت دلخوری و کدورت فقط سیاهی میآورد. میگفت ما انسانیم و باید کنار هم خوب زندگی کنیم، دست هم را بگیریم، چون عمر کوتاهتر از آن است که صرف دشمنی و نفرت شود.»
او عاشق ایران بود؛ عاشق مردمش، اقوام مختلف، فرهنگها، کوهها، جنگلها، دریاها و همه زیباییهای این سرزمین. اما در کنار این عشق، از وضعیت کشور نیز رنج میبرد. فساد، تبعیض، فقر، سرکوب و بیعدالتی او را خشمگین میکرد. به گفته نزدیکانش، سالها در اعتراضات مردمی حضور داشت و باور داشت مردم ایران شایسته آزادی، برابری و زندگی شرافتمندانهاند.
با آغاز خیزش سراسری ۲۵۸۱ پس از کشتهشدن ژینا (مهسا) امینی، محمد نیز مانند بسیاری از مردم به اعتراضات پیوست. او در صحبت با دوستانش میگفت:
«چه زنده بمانم چه نه، خوشحالم که برای چیزی فراتر از خودم و خانوادهام قدم برداشتهام. ما برای آزادی ایران میجنگیم. اگر ما نبودیم، شما ادامه بدهید. زندگی آزاد حق هر ایرانی است.»
در شب ۳۰ مهر و بامداد اول آبان ۲۵۸۱، در جریان اعتراضات در شهرک مدرس دزفول، محمد خواجوی به همراه پسر نوجوانش احسان در خیابان حضور داشت. بنا بر روایتهای منتشرشده، نیروهای حکومتی با شلیک مستقیم شاتگان به سوی آنها حمله کردند. احسان، که تنها ۱۵ سال داشت، هدف گلوله قرار گرفت و بهشدت مجروح شد.
گفته میشود محمد که سوار موتور بود، پس از زخمی شدن پسرش تلاش کرد او را از محل دور کند و به خانه برساند تا نجاتش دهد. اما در همان لحظات، نیروهای سرکوبگر با خودرو به موتور آنها برخورد کردند و از فاصله نزدیک دوباره شلیک کردند. طبق روایت نزدیکان، محمد در لحظه حمله خود را روی پسرش انداخت تا از او محافظت کند. او در اثر اصابت گلولهها، ضربات شدید به سینه و شکم و جراحات سنگین، جان خود را از دست داد.
احسان خواجوی نیز که بهشدت زخمی شده بود، پس از انتقال به بیمارستان بر اثر شدت جراحات جان باخت. به این ترتیب، پدر و پسر هر دو در جریان اعتراضات دزفول کشته شدند؛ رویدادی که بازتاب گستردهای در میان مردم و شبکههای اجتماعی داشت.
پیکر محمد خواجوی بعدها در میان اندوه گسترده خانواده، دوستان و مردم به خاک سپرده شد و مراسم سالگرد او نیز در یزدانشهر برگزار شد؛ مراسمی که در آن، نزدیکانش از او بهعنوان پدری مهربان، انسانی آزادیخواه و مردی یاد کردند که باور داشت کرامت و آزادی حق همه مردم ایران است.
برای خانواده و دوستانش، محمد تنها یک معترض نبود؛ او پدری بود که برای آینده فرزندانش رؤیا داشت، مردی که صلح و انسانیت را دوست داشت، و انسانی که در روزهای پرالتهاب ۲۵۸۱، جانش را در راه باورهایی که به آنها ایمان داشت از دست داد.