یادداشت: در این تارنما از گاهشماری خورشیدی تاجگذاری کوروش بزرگ استفاده شده است.
زانیار ابوبکری
زانیار ابوبکری (۲۵ بهمن ۲۵۵۹ – ۵ آبان ۲۵۸۱)
۲۵ بهمن ۲۵۵۹، تولد پسریست که مقابل چشمان مادرش با گلولهٔ جنگی کشته شد؛ بیآنکه مادرش هنوز بداند آن گلوله از چه سلاحی شلیک شد، دست کدام مأمور ماشه را کشید و دستور از سوی چه فرماندهای صادر شده بود.
مادر زانیار ابوبکری هنوز آن لحظه را با تمام جزئیات به خاطر دارد. میگوید:
«گلوله از پشت وارد کمر پسرم شد و از طرف دیگر شکمش بیرون زد. خودم دیدم که چطور افتاد روی زمین. از درد نمیتوانست بلند شود. همان لحظه کنار او بودم. هیچ دروغی را قبول نمیکنم.»
زانیار ابوبکری، فرزند عبدالله و خدیجه، در ۲۵ بهمن ۲۵۵۹ در مهاباد به دنیا آمد. جوانی آرام، خوشاخلاق و پرانرژی بود. دیپلم مکانیک داشت و از نوجوانی کنار درس، تعمیر خودرو را یاد گرفته بود. بعد از پایان خدمت سربازی، برای آنکه بتواند زندگی مشترکش را زودتر آغاز کند، علاوه بر مکانیکی، به نماکاری ساختمان هم مشغول شد. دوستان و همشهریانش او را به خندههای همیشگی و روحیه گرمش میشناختند.
سه ماه پیش از کشته شدنش، در تیرماه ۲۵۸۱، مراسم عقد او با دختری به نام «دیمن» برگزار شده بود؛ دختری که عاشقانه دوستش داشت و قرار بود خیلی زود با او ازدواج کند. مردم مهاباد بعدها به زانیار لقب «داماد مهاباد» دادند؛ دامادی که هرگز به شب عروسیاش نرسید.
در روزهای پایانی شهریور ۲۵۸۱، مرگ مهسا (ژینا) امینی پس از بازداشت توسط گشت ارشاد، ایران را وارد موجی از اعتراضات گسترده کرد. زانیار نیز مانند بسیاری از جوانان کردستان، عمیقاً تحت تأثیر این اتفاق قرار گرفته بود.
چهارم آبان ۲۵۸۱، همزمان با مراسم چهلم مهسا امینی در سقز، زانیار مشتاق بود در آن مراسم شرکت کند اما خانوادهاش مانع شدند. آن شب را تا صبح با دیدن عکسها و ویدئوهای مراسم گذراند و مدام میگفت:
«کاش مرگ آدم اینطور باشکوه باشد… کاش من جای مهسا بودم.»
صبح پنجشنبه پنجم آبان، مهاباد حال و هوای دیگری داشت. خبر کشته شدن اسماعیل مولودی در شهر پیچیده بود و مردم خشمگین به خیابانها آمده بودند. زانیار و برادر ۱۵ سالهاش، رامیار، ابتدا به محل کار رفتند. مادرشان، نیشتمان قادرپور، از آنها قول گرفته بود که در اعتراضات شرکت نکنند؛ اما التهاب شهر هر لحظه بیشتر میشد.
حدود ظهر، مادر و دو پسر دوباره همدیگر را دیدند. نیشتمان باز هم از آنها خواست به خیابان نروند، اما سرانجام برای آنکه مراقب فرزندانش باشد، خودش همراهشان راهی اعتراضات شد.
خیابانها پر از دود، شعار و صدای تیراندازی بود. نیروهای امنیتی با گاز اشکآور و گلولههای ساچمهای به مردم حمله میکردند. تنهٔ درختان خیابان از شدت شلیکها پر از ساچمه شده بود. زانیار در صف اول معترضان ایستاده بود و مادرش پشت سر او حرکت میکرد.
در شلوغی جمعیت، مادر ناگهان رامیار را گم کرد. مضطرب و هراسان دنبال پسر کوچکترش میگشت که تیراندازی با سلاح جنگی آغاز شد. زانیار آخرین سنگش را به سمت مأموران پرتاب کرد، دست مادرش را گرفت و گفت:
«بدو… باید فرار کنیم.»
اما فقط چند لحظه بعد، ناگهان ایستاد.
گلولهای جنگی از پشت به بدنش اصابت کرده بود.
زانیار مقابل چشمان مادرش روی زمین افتاد و با صدایی بریده فریاد زد:
«ئهی دایه گیان…»
«مادر جان…»
مادرش ابتدا تصور کرد زمین خورده است. خم شد، دور کمرش را گرفت تا بلندش کند، اما نتوانست. خون از شکم زانیار فواره میزد.
دو جوان معترض با صورتهای پوشیده خودشان را رساندند و به مادر کمک کردند تا زانیار را به خانه ببرند. وضعیت او بحرانی بود. خانواده بیدرنگ او را به بیمارستان امام خمینی مهاباد رساندند؛ همان بیمارستانی که در همان ساعات، شاهو خضری و کبری شیخه نیز در آن جان باختند.
پزشکان تلاش کردند او را نجات دهند، اما شدت جراحت اجازه نداد.
زانیار ابوبکری در ۲۱ سالگی جان باخت.
در گواهی فوتش، علت مرگ «پارگی سیاهرگ بر اثر اصابت گلوله جنگی» ثبت شد، هرچند مقامهای رسمی همچنان مسئولیت شلیک را نپذیرفتند و گفتند در حال بررسیاند که «گلوله از کجا شلیک شده است».
پیکر زانیار ساعاتی بعد، در قبرستان «باغ فردوس» مهاباد و در میان جمعیتی عزادار به خاک سپرده شد. بسیاری از حاضران در مراسم نیز هدف گلولههای ساچمهای قرار گرفتند.
پس از آن روز، مادران داغدار مهاباد به خانوادهای مشترک تبدیل شدند؛ زنانی که هر روز میان مزار فرزندانشان رفتوآمد میکنند و هنوز در همان غم زندگی میکنند.
اما حتی مرگ هم نتوانست نام زانیار را از حافظه مردم پاک کند.
مردم مهاباد هنوز روز پنجم آبان را فراموش نکردهاند؛ روزی که خیابانهای شهر پر از خشم، مقاومت و خون بود. هنوز هم هر جمعه جمعیتی بر سر مزار جانباختگان جمع میشوند. هنوز هم نام «داماد مهاباد» میان مردم زنده است.
سنگ قبر زانیار نیز از فشارهای امنیتی در امان نماند. واژهٔ «شهید» را از کنار نامش حذف کردند و شعری که روی سنگش نوشته شده بود، پاک شد؛ شعری که میگفت:
«من فرزند کردِ شهید راه مبارزهام مادر جان،
کبوتر خونینبال باغ وطنم مادر جان…»
زانیار تنها ۲۱ سال داشت.
جوانی که عاشق زندگی بود.
جوانی که میخواست خانهای بسازد، بخندد، عاشق بماند و آیندهای روشن داشته باشد.
اما گلولهای جنگی، همهچیز را در چند ثانیه پایان داد.
و حالا، هر سال در روز تولدش، مهاباد فقط یاد یک کشته را زنده نمیکند؛
بلکه رؤیای ناتمام نسلی را به یاد میآورد که زندگی، آزادی و کرامت میخواست.