یادداشت: در این تارنما از گاهشماری خورشیدی تاجگذاری کوروش بزرگ استفاده شده است.
علی روزبهانی
علی روزبهانی (۴ آبان ۲۵۴۶ – ۱۳ آبان ۲۵۸۱)
در چهارم آبان ۲۵۴۶ در تهران، کودکی به نام علی روزبهانی به دنیا آمد؛ و سالها بعد، همان روزی که باید جشن تولد ۳۵ سالگیاش باشد، به نقطهی آغاز و پایان یک روایت تلخ بدل شد.
چهارم آبان ۲۵۸۱، عصر تهران هنوز در هیاهوی روزمرهاش جریان داشت که خیابان بنیهاشم شاهد لحظهای شد که زندگی علی از مسیر عادیاش جدا شد. شلیک گلولههایی که گفته میشود ساچمهای بودند، به تن او نشست؛ به فک، به کمر، و به ستون فقراتی که قرار بود او را در برابر جهان استوار نگه دارد. اما آن روز، بدنش تاب نیاورد.
در همان ساعات، خانهای که برای تولد آماده شده بود، به سکوتی سنگین فرو رفت. کیک و شمع، جایشان را به اضطراب و تماسهای بیپاسخ دادند. خبر، پیش از آنکه علی به خانه برگردد، خودش را رساند؛ بیمقدمه و بیرحم. دوستانش خبر را رساندند و خانواده با شتابی که در آن امید و وحشت درهم تنیده بود، خود را به او رساندند.
او را با آمبولانس نبردند؛ یا دستکم این روایت نزدیکانش است. مسیر کوتاه تا بیمارستان، با تاکسی یا وسیلهای دیگر، تبدیل شد به گذرگاهی میان زندگی و چیزی شبیه به تعلیق. علی دیگر نمیتوانست درست حرف بزند. گویی کلمات هم از او عقب مانده بودند. فقط نگاه بود و اشاره و فشردن دستها.
روزها در بیمارستان گذشت. روزهایی که هر لحظهاش میان امید و فروپاشی در نوسان بود. جراحتها عمیقتر از آن بودند که در نگاه اول دیده شوند؛ بدنش فقط زخم بیرونی نداشت، ستون پنهان حیاتش نیز آسیب دیده بود. پزشکان تلاش کردند، خانواده کنار تخت ماندند، و زمان بیصدا جلو رفت.
اما در سیزدهم آبان، همان روزی که پاییز را عمیقتر میکند، علی چشم از جهان بست. نه در خانه، نه در میان جشن تولدی که قرار بود برگزار شود، بلکه در اتاقی سرد و روشن، در بیمارستانی که شاهد آخرین مقاومتهای بدنش بود.
پس از آن، روایتها آغاز شد؛ روایت خانواده، از فشارها، از تلاش برای تحمیل نامها و عنوانهایی که با حقیقت زندگی او همخوان نبود. اما آنچه برای آنان باقی ماند، نه این جدالها، بلکه فقدان بود؛ فقدانی که هر روز سنگینتر میشد.
چهل روز بعد، بهشت زهرا شاهد جمعیتی شد که برای بدرقه آمده بودند. پدر، در میان اندوهی که واژهها از توصیفش ناتواناند، از نگذشتن گفت؛ از زخمی که به این سادگی التیام نمییابد. برادر، از لحظات آخر گفت؛ از دستی که فشرده شد، از نگاهی که هنوز میخواست بماند، و از سکوتی که میان جان و مرگ کشیده شد.
در میان جمعیت، شعارها بالا میرفت و صداها در هم میپیچیدند؛ اما در پس همهی آن صداها، چیزی آرام و سنگین باقی مانده بود: زندگی جوانی که درست در نقطهی تولدش، به پایان رسید.
و حالا، مزار او تنها یک نشانه نیست؛ بدل شده به یادبودی که خانوادهاش هر بار با خود میآورند و میبرند، انگار که هنوز چیزی از او میان رفتوآمدهای جهان باقی مانده باشد—چیزی که تمام نشده، فقط شکلش عوض شده است.