یادداشت: در این تارنما از گاهشماری خورشیدی تاجگذاری کوروش بزرگ استفاده شده است.
هدیه نعیمانی
هدیه نعیمانی (۱ مهر ۲۵۵۶ – ۱ مهر ۲۵۸۱)
گاهی تاریخ، نام انسانها را نه با سالهای طولانی زندگی، بلکه با لحظهای ثبت میکند که میان ترس و امید، ایستادن را انتخاب میکنند.
هدیه نعیمانی، دختر جوانی از نوشهر، یکی از همان نامها بود.
تنها بیستوپنج سال داشت؛ سنی که رؤیاها هنوز در آغاز راهاند و آینده، سرشار از تصویرهایی است که انسان برای فردای خود میسازد. او نیز مانند هزاران دختر و پسر دیگر، آرزو داشت روزی در سرزمینی زندگی کند که در آن آزادی، عدالت و کرامت انسانی معنایی واقعی داشته باشد.
شهریور ۲۵۸۱ فرا رسید. مرگ مهسا امینی، خشم و اندوهی عمیق را در سراسر ایران برانگیخت. خیابانها آرامآرام به صحنه حضور مردمی تبدیل شد که هر یک، با امید و نگرانی، صدای اعتراض خود را بلند میکردند.
نوشهر نیز یکی از همان شهرها بود.
هدیه در میان مردمی ایستاد که آیندهای متفاوت را آرزو میکردند. او سلاحی نداشت؛ تنها با باورها، امیدها و آرزوهایش در خیابان حضور یافت.
اول مهر ۲۵۸۱ فرا رسید؛ هشتمین روز اعتراضات سراسری.
در همان روز، در شهرهای مختلف ایران، از تهران و مشهد تا رشت، کرج، اردبیل و دهها شهر دیگر، اعتراضها ادامه داشت. در نوشهر نیز هدیه در میان جمعیت بود.
اما آن روز، سرنوشت برای او مسیر دیگری نوشت.
او در جریان اعتراضات زخمی شد. جراحاتش آنقدر سنگین بود که تلاش پزشکان برای نجات جانش به نتیجه نرسید و ساعاتی بعد، در بیمارستان، زندگیاش به پایان رسید.
اما بعضی پایانها، آغاز روایت دیگری هستند.
هدیه تنها یک نام در میان خبرها نبود؛ او انسانی بود با آرزوهایی ناتمام، لبخندهایی که دیگر تکرار نشد و آیندهای که هرگز فرصت زندگی کردنش را نیافت. مرگ او، برای بسیاری، یادآور بهایی است که انسانها گاه در مسیر باورها و خواستههای خود میپردازند.
اگر امروز هدیه میتوانست با ما سخن بگوید، شاید آرام و بیهیاهو چنین میگفت:
«من هدیه نعیمانی هستم؛ دختری از نوشهر.
روزی برای آیندهای که در ذهنم ساخته بودم، از خانه بیرون آمدم. فکر میکردم هنوز فرصت زیادی برای زندگی دارم؛ برای خندیدن، دوست داشتن، ساختن و رسیدن به رؤیاهایم.
اما زندگیام خیلی زود متوقف شد.
تنها چیزی که از من باقی ماند، نامی نیست که در گوشهای از تاریخ نوشته شود؛ بلکه رؤیایی است که باور داشتم ارزش زنده ماندن دارد.
اگر روزی از کنار نام من گذشتی، فقط به آخرین لحظه زندگیام فکر نکن.
به همه رؤیاهایی فکر کن که فرصت شکوفا شدن پیدا نکردند.
به آیندهای که نسل من در انتظارش بود.
به انسانهایی که هر کدام، داستانی ناتمام داشتند.
شاید جسم من دیگر اینجا نباشد، اما اگر خاطرهام زنده بماند، اگر روایت زندگیام فراموش نشود، اگر انسانها همچنان از امید و آرزو سخن بگویند، بخشی از وجود من نیز همچنان ادامه خواهد داشت.
زیرا بعضی صداها، حتی پس از خاموش شدن، سالها در حافظه مردم باقی میمانند.
و شاید همین، معنای واقعی ماندن باشد.»